تبليغاتX
سوخته دل

سوخته دل

آزاد

نگاهی به رمان سد سال تنهایی

نویسنده ی کلمبیایی رمان سد سال تنهایی با نام گابریل گارسیا مارگز پدید آورنده ی سبک رآلیسم جادویی است.

رمانی که به باور بسیاری از منتقدان ادبی جهان شاه کار وی به شمار می رود.

به گفته ی ناتالیا جینز بورگ:

« اگر حقیقت داشته باشد که می گویند رمان مرده است و یا در احتضار است پس همه گی برخیزیم و به این آخرین رمان سلام بگوییم.»

رمانی جذاب و زیبا، هم ره با هیجانات لازم و گه گاه قابل پیش بینی!

رمان داستانی است در مورد آغاز و پایان یک خانواده ی پرتلاش، خانواده ای که بنیان گذار شهری است به نام ماکوندو؛ که از زمان پیدایش آن به صورت ده کده ای کوچک، آرام، زیبا و منزوی که با رفت و آمد کولی ها با اختراعات، ابتکارات و اکتشافات جهان، مجذوب و گه گاه مرعوب می شود.

با بازشدن پای کشیش و کلیسا به این ده کده ی کوچک آرامش تضمین و تنظیم شده ی آن به هم می ریزد و پس از پیدایش فن آوری و سرازیر شدن سرمایه، آن چنان دست خوش تغییر و دگرگونی می شود که همه چیز بیرون از سیم های خاردار به دست فراموشی سپرده می شود و گرد مرگ آن را فرا می گیرد.

با مرگ آرکادیو آغاز نابودی و محو شدن خانواده ی بنوییدیا آغاز می شود و با مرگ واپسین آن ها و خوراک مورچه های سرخ شدن تنش به کل فراموش می شود. سرنوشتی که در واپسین لحظات زندگیِ آخرین یادگارهای خانواده به خوبی خود را نشان می دهد. « نخستین آن ها به درخت بسته می شود و واپسین آن ها خوراک مورچه ها خواهد شد.»

گابریل با نوشتن این رمان شاید آغاز و پایان زندگی آرام انسان ها و یا بهتر بگویم انسان گونه را نه تنها در ماکوندو، بلکه کلمبیا و حتا فراتر از آن آمریکای جنوبی نشان می دهد. ویرانی که با تب ثروت مند شدن و طمع جهان سرمایه داریِ آمریکای شمالی پدید می آید و ساکنین آن در اثر انزوا و دانش کم در برابر آن زانو می زنند. شخصیت پردازی و صحنه آرایی مارگز اگر بی نظیر نباشد، کم نظیر است.

اورسولای سخت کوش و خرافاتی که تا واپسین لحظات زندگی تلاش می کند تا هم بستگی و زندگی را  در خانه ای در حال ویرانی حفظ کند و فرناندای اشراف زاده ی غریب و غم گینی که با باورهای مذهبی پوچ، دست و پاگیر و خفقان آور خویش آخرین پینودهای اتصال را از هم می دراند و هرگز طعم راستین عشق و لذت زندگی را در نمی یابد. هرچند که گه گاه برخی از شخصیت ها در میانه ی داستان ناپدید می شوند و در برخی جای ها دست پاچه و عجولانه سرنوشت خود را آن چنان رقم می زنند که خیال می کنی تنها برای خال نبودن عریضه خود را در یک میان پرده نشان می دهند و می روند.

اما جریان روایی داستان به گونه ای است که از خواندن رمان به راستی لذت می بری و با ولع به دنبال واژه ها، سیال گونه و شناور هم راه می شوی و پایانی زیبا که تمامی نشانه های خوب و بد خانواده ی بنوییدیا در واپسین فرد آن ها نمایان می شود.

چشم های گیرا، نگاه تنها و غم زده، اندام درشت، دم خوک و . . . اما به دلیل ممنوعه بودن عشقی که از آن زاییده شده محکوم به نابودی است.

پس با خواندن این رمان می توان ساعاتی را غرق در لذت شد، ولو لذتی ممنوعه.

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 23:34  توسط بهادر میرحسینی  | 

خواب و بیداری

گمان کنید که خواب و خواب دیدن در زندگی انسان بیش از آن چه که تصور می کنید تاثیر گذار، مهم و با ارزش باشد و انسان ها زندگی خود را بر پایه ی آن برنا مه ریزی و تنظیم کنند و این گفته ی گذشتگان که می گفتند « فلانی بد خوابی واست دیده » و به همین اندازه بر زندگی انسان ها تا ثیر گذار باشد.

نمونه، شما شب بخوابید و خواب ببینید و بامداد روزِ پس از آن؛ آن چه را که در خواب دیده اید و یا دیگری برای شما در خواب دیده و تعبیر آن، کار کنید، گفتِ گو کنید و یا هر آن چه که گمان می کنید.

به باور شما چه رخ خواهد داد اگر انسان ها به جای بهره گیری از خرد، مشاوره، تجربه و ... از خواب برای زندگی خود بهره ببرند. اوضاع زمین و ساکنان آن چه خواهد شد ؟

هم چون داستان های دور که پادشاهی خواب می دید و خواب گذار بزرگ دربار بر پایه ی آن خواب و شناخت از ستاره گان و فرد خواب بیننده تعبیری برای آن می کرد.

نمونه که فرعون مصر خواب دید که هفت گاو لاغر از رود نیل بیرون آمدند و هفت گاو چاق را  خوردند و یوسف گفت که در مصر هفت سال فراوانی و هفت سال خشک سالی خواهد شد و فرعون بر همین اساس هفت سال زیادی فرآورده ها را انبار کرد تا در سال های سختی مردم گرسنه نمانند.

به راست یا دروغ بودن این داستان ها کاری نداریم. تنها یادآوری و آوردن نمونه ای است که بهتر بتوان داستان را دریافت.

و یا کمبوجیه که خواب دید و از تعبیری که برای او کرده بودند به اشتباه دستور کشتن برادرش را داد و پس از چند سال فهمید که اشتباه کرده و دشمن او بردیای دروغین بوده.

یا دکتر محمد مصدق که یک روز به هیات وزیران و مجلس گفته بود که سیدی به خواب من آمده و به من گفته که ... و دیدیم که دیری نپایید و دولت او سرنگون شد.

یا اردوان پنجم که خواب دیده درختی از سینه ی فردی می روید و تمامی آسیای باختری را فرا می گیرد و پس از چند گاهی اردشیر پاپکان فرمان روایی او را سرنگون و خود تاژگذاری کرد.

اکنون شما خود بنگرید که چگونه خواهد شد اگر همه ی انسان های جهان این گونه کار کنند و زندگی خود را پایه گذاری کنند.

اکنون شما این ها را بنگرید و با تصوری از آن چه گفته شد شب بخوابید و روز پس از آن، آن چه را که در خواب دیدید انجام دهید. تنها امیدوارم همانند من نباشید که بیشتر شب ها خواب نمی بینم و یا اگر ببینم یادم نمی ماند و آن را فراموش می کنم. چون روز پس از آن کاری برای انجام دادن ندارید و باید هم چون مسخ شده ها به در و دیوار نگاه کنید یا تا روز پس از آن بخوابید و روزهای زیادی بی کار خواهید بود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 20:4  توسط بهادر میرحسینی  | 

چرا مسیح زاده شد؟

در سراسر جهان انسان ها به امید بهتر زیستن تلاش می کنند حال این بهتر زیستن می تواند از جنبه های گوناگونی مورد بررسی قرار گیرد. یا از جنبه های گوناگون ِ مورد نظر آنان که برای این بهتر زیستن تلاش می کنند معنا پیدا می کند.                                                           زایش بغ میترا یا همان مهر از مادرش، آب نیز در باور ایرانیان از این قاعده جدا نیست. خورشید و آب برای تمامی سرزمین ها و مردمان آن ها در سراسر گیتی وسیله ای است برای بهتر زیستن. اما در برخی سرزمین ها تنها یکی و در برخی هر دو مورد اهمیت و ارزش بیشتری است.                                                                                   در سرزمین ایران ویچ از آن جا که بیشتر آن خشک و کم آب است و خورشید از دیرباز نمادی از پاکی، زیبایی، زندگی و روشنایی که در زبان تازی حقیقت نام گرفته است مورد ارزش و اعتبار بسیاری بوده است.

از آن جا که سرزمین میان رودان که پیرامون رودهای دجله و فرات قرار دارد به دلیل قرار گرفتن میان دو تمدن و فرهنگ پربار و غنی یعنی ایران و یونان یا همان آریایی ها با وجود این که خود نیز دارای تمدن و فرهنگ کم وبیش پرباری بودند اما چون در بسیاری از موارد توانایی برابری و پشتیبانی در برابر آن ها را نداشتند چشم به آن ها داشته و بیشتر از آن که تاثیر بگذارند تاثیر می پذیرفتند، الگو برداری کرده و در فرهنگ آنان به ویژه الگوی ایرانی آن نمود بسیار دارد.                                      یکی از این اقوام که از نژاد سامی است و همیشه در درازای تاریخ جز در مواردی اندک و گذرا در آرامش و آسایش و رفاه مناسبی نبودند قوم یهود است.

این مردمان با الگو برداری از آیین یا کیش مهر و فرهنگ هم نژادان برتر خود از دید توان نظامی و تمدن و ثروت، آشوری ها، بایلی ها و ... دینی به وجود آوردند با نام یهودیت و از آن جا که برخاسته و ویژه ی خود آن ها بود با نام قومیت آن ها شهرت یافت.

2500 سال پس از شکل گیری این دین که بخش بزرگی از آن با تخیلات و فرضیات و آرزوهای آن ها شکل گرفته بود زیر سیطره ی نظامی و سیاسی روم قرار گرفت و روحانیون این دین برای حفظ منافع خود دست در دست امپراتوران روم داشتند، برای رهایی و بهتر زیستن دست به پیدایش نجات بخشی زدند با نام مشیا، مسیا یا همان مسیح.

هر چند که این منجی زایش و زندگیش مورد تردیدها و شبهات بسیار است، با ادعای اصلاح و بازسازی دین یهود از میان این قوم برخاست. اما پس از مرگ وی هم چون سید محمد علی باب یا همان بهاالله، او را پیامبری نو با دینی تازه نامیدند.

مسیحیان با الگو برداری از دین یهود که خود نیز یک کپی ناخالص و ناراست از دو منبع نام برده در بالا بود دینی نو تعریف کردند با نام پیامبر آن، مسیحیت.                                                                         با نگاهی به شمایل ها و داستان های ِ درارتباط با این پیامبر و رد پای پررنگ آیین مهر در می یابیم که تاثیرات فرهنگی ایرانیان بر این قوم و آیین بسیار است.                                                                    تاژ خورشید بر سر مسیح، ایستادن او با یک عصای چوپانی و بالا آوردن انگشت اشاره ی او نیز تاثیر و کپی است از پیامبر ایران زمین اشو زرتشت.

رنگ لباس و کلاه پاپ و پس از آن روحانیون مسیحی تاثیری است شگرف از میترا، با این مفروضات آیا به راستی موسا و پس از آن مسیح وجود داشته اند؟                                                                          آیا به راستی اگر آنان از مادری زاده شده اند از سوی موجودی خیالی در آسمان برای نجات و راه نمایی مردمانشان گزینش شده بودند؟

چرا در زایش عیسا غیر از مادر او باید سه پادشاه یا یک پادشاه، یک نجار و یک مغ ایرانی در کنار گهواره اش حضور داشته باشند؟              آیا ساختن این داستان با آوردن توجیهات بالا، رسمیت بخشیدن به عیساست؟

چرا مهراب تمامی کلیساهای جهان رو به سرزمین ایران ویچ و خراسان قرار دارد؟

چرا عیسای نصرانی ِ سامی نژاد در شمایل هایش فردی است زردمو و سپید پوست؟

چرا در سرزمین سوزان و گرم میان رودان عیسای چوپان، نجار زاده هرگز دچار آفتاب سوختگی نشد؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 14:9  توسط بهادر میرحسینی  | 

کِی زن می گیرم؟

از آن جایی که انسان ها کامل نیستند و در کنار هم به سوی تکامل پیش می روند و یا احیانن به تکامل می رسند پس تن ها زندگی کردن نشانه ای از نقصان، کم بود و بسیاری ناتوانی های دیگر است .

یکی از جنبه های احساس کم بود که بسیار بر روی شیوه ی نگرش، زندگی، تصمیم گیری، بیان و ... تاثیر گذار است کم بود عاطفی از جهت های بسیاری است، حال از دید احساسی، جنسی، داشتن هم دل و هم صحبت، شریک، مشاور و غیره.

یکی از بهترین، پسندیده ترین، رایج ترین ومقبول ترین شیوه برای از میان بردن تن هایی و کم بود عاطفی ازدواج است.

موردی که در بسیاری از باورها، جوامع، ادیان، مذاهب، کشورها، فرهنگ ها و غیره و غیره پیشنهاد و حتا گه گاه اجبار شده است. روشی که از دید قانونی، عرفی و شرعی نیز مورد پسند جامعه ی ایران نیز هست.

جدا از دیدگاه های دیگران و اطرافیان که بی تردید بر روی هم نشینان و هم گویان تاثیر می گذارد.

من باورها، خواست ها و دیدگاه های خود را دارم.

آدم های جهان از دید تاثیر گذاری و تاثیر پذیری به چند دسته تقسیم می شوند. گروهی تن ها -

نه به صورت مطلق – یعنی در بیشتر موارد تاثیر گذارند، عده ای بیشتر تاثیر پذیرند و برخی تعادل را رعایت می کنند.

من بنا به گفته ی برخی دوستان و تلاش خودم بیشتر تاثیر گذار بوده ام تا تاثیر پذیر.

پس بنابراین گونه جهان بینی برای ازدواج و زمان آن از دیدگاه ویژه ی خودم پیروی می کنم.

پس من زمانی زن می گیرم که شرایط از دید من برای این کار فراهم و مناسب شده باشد.

زمانی که:

پای سفره ی عقد، عاقد به هم سر من نگوید النکاح و سنتی.

تن ها من همسرم را گزینش نکنم و او مورد گزینش قرار گیرد او هم توان و شهامت گزینش را داشته باشد.

من برای زحمات، تلاش ها و زندگی همسرم با من مهریه، نفقه، اجرت المثل، شیربها و... نپردازم.

همسرم به عنوان یک انسان نیمی از من شمرده نشود.

برای زندگی با من درگیر مسایل ومشکلات خرافی رایج در جامعه نباشد.

بنا به اجبار مالی، عرفی و شرعی وادار به زندگی هم راه با من نباشد.

بنا به خواست عرف، قانون و شرع وادار به پوشاندن زیبایی های خود از دید دیگران نباشد.

من و هم سرم نگران آینده ی نامشخص و هراس آلود آینده ی زندگی ِمان نباشیم.

ما دل واپس آینده ی ناروشن و دهشت ناک فرزندمان نباشیم.

به اجبار او را با نام خانوادگی من مورد خطاب قرار ندهند.

دیگران چه از سوی او و چه از سوی من در زندگی ِمان مداخله نکنند.

داشته ها و نداشته ها ی ِمان را به رخ یکدیگر نکشیم.

عاقد بر سر سفره ی عقد، خطبه ی عقد را برای من به زبانی که من آن را می فهمم بخواند.

او مجبور به اطاعت بی چون و چرای من به عنوان مرد و شوهر نباشد.

قلب هر دوی مان برای رسیدن به خانه و دیدن هم بتپد.

زمان دوری از هم به راستی احساس کم بودِ نبودن شریک زندگی ِمان را احساس کنیم.

وادار به پوشاندن و پنهان کردن گذشته ی خودمان نباشیم و...

که به راستی ما هم سر باشیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 19:16  توسط بهادر میرحسینی  | 

تیکه پاره

مدتیه حالم خیلی خرابه. دوباره به هم ریختم. یادِ اون تله تآتر اروسکی افتادم. کاش من زیر زنگ گیر می کردم.                                                                                                                              نمی دونم ...                                                                                                                        خیلی چیزا تو فکرم و دلم هست که می خوام بریزمشون روی کاغذ ولی نمی شه.

هر وقت که این جوری می شم به جای این که فکرمو و قلبم خالی شه رو کاغذ انگار یه چیزی از تهِ شکمم می یاد بالا. عین ِ قِی کردن روی کاغذ می مونه. درست مثل یه آدم مسموم که با قِی کردن یه کمی سبک می شه ولی چون هنوز سم تو بدنش فراوونه تنها مثل ِ یه مُسَکِن می مونه.

بدِ چند وقت دوباره دیدمش، شاید بهتر بود نمی دیدمش یا حالا که دیدمش نمی نوشتم. ولی نتونستم ...

همیشه واسه من همین جوریه به هر کی که دل می بندم زود کُلِ ماجرا به هم می ریزه نمی دونم چرا؟

هنوز درکش نکردم ازم دور می شه این قدر دور که دیگه نمیشه بهش رسید.

ولی در هر صورت وقتی می نویسم خیلی سبک می شم. حالا فکرمو و دلمو خالی می کنم یا قِی می کنم؟ نمی دونم! خیلی هم فرقی نمی کنه.

گه گُدار بغز گلمو می گیره ولی هیچ وقت نتونستم گریه کنم. نه این که نخوام گریه کنم. یا بد بدونم. نه اصلن، اشک بیرون نمی یاد.

دیریست چشمه ی چشمانم

        در این قحطی باران خشکیده است

شوره زار دلم مدتی است

         که آبی سیر به خود ندیده است

حال و روزم بی شباهت به تن تف دیده ی کویر نیست

           روزگاری است در ِ این کاروان سرا را کس ندیده است

باده هم دیگر ز من دردی دوا نمی کند

                     ساقی هم از دوستی من بریده است

+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 18:22  توسط بهادر میرحسینی  | 

خدا انسان را آفرید؟ یا ...؟

روزی الله پس از خلق تمامی موجودات بی جان و جان دار که بر طبق روایات دینی و مذهبی شش روز به درازا کشید و در روز هفتم که جمعه نام گرفت و با طبق باور یهودیان شنبه و عیسویان یک شنبه نام گرفت به استراحت پرداخت، روزی از روی بی حوصلگی، تفنن، احساس کم بود در مخلوقات زمین وآسمان، احساس نیاز به سجده و اطاعت و یا هر دلیل دیگری دست به خلقت انسان زد و چون پیش از آن چنین موجودی خلق نشده بود الگوی آن را میمون قرار داد. پس از اتمام بدن واندام انسان به طور کامل چون بی حرکت بود در دماغ او دمید و این موجود نوظهور که بر روی دو پا راه می رفت و می دوید و به جای دو بال دو دست داشت آن را آدم نام نهاد. هر چند که او را بشر، انسان، اشرف مخلوقات نیز نامیده اند. پس از خلق او که واپسین موجود خلق شده بود، جدا از این که آیا خالق در همان شش روز اقدام به این کار کرده، یا در روز تعطیل و یا پس از هفت روز نخست جهان ...؟  

و دمیدن روح در سوراخ های بینی او و جان دادن به وی تمامی مخلوقات خود را فرا می خواند و می خواهد که بر او سجده کنند. همه ی مخلوقات غیر از شیطان بر وی سجده کرده و اشراف آدم بر دیگر موجودات را می پذیرند.

شیطان پس از امتناع از سجده به انسان که دلیل آن را خلق آدم از خاک و خلق خود را از آتش، وبرتر دانستن آتش از خاک، از بارگاه الهی طرد و اخراج می شود و با خالق یا همان الله، یهوه و یا پدر آسمانی عهد می بندد که تمامی تلاش خود را در جهت منحرف کردن آدم به کار گیرد.

و نخستین گام وی در این راه بنا بر گفته ی برخی خلق زن و بنا بر گفته ی برخی دیگر فریب دادن آدم به وسیله ی زن می دانند.

و آدم و حوا که بنا بر گفته ی اسلام از دنده ی چپ آدم خلق می شود از بهشت پس از خوردن میوه ی درخت معرفت و پی بردن به عریان بودن خود که بر خلاف دستور الله بوده اخراج می شوند.

ما در اینجا از این بخش از داستان زندگی آدم و حوا و یا همان بشر دو پا که بسیار پیچیده و طولانی است و در حوصله ی این مقال نمی گنجد صرف نظر کرده و در فرصت و مقالی دیگر بدان می پردازیم.

داستان بر سر نحوه و الگوی خلقت آدم است.

چون الله در قرآن می گوید من انسان را هم چون خود خلق کردم. یعنی داشتن دو چشم، دو گوش، دهان، بینی، دو دست، دو پا و... اشرف مخلوقات نام گرفت و از آن روی که آدم قادر به تفکر و سخن گویی بود اشرف بودن وی تثبیت شد.

اما پرسش اصلی این که آیا اجبار مخلوقات از سوی الله برای سجده کردن بر آدم و اشرف بودن وی بر دیگر مخلوقات صرفن بر همین اصل بوده یا نیاز انسان به تعریف و تمجید.

الله در قرآن می فرماید من تمام آیات را در زمین و آسمان قرار دادم تا شما بینید و تفکر کنید و شکر گذار من باشید.

آیا سجده بر انسان بر پایه ی شباهت او با الله بود یا عدم تفکر مخلوقات جهان؟

آیا سجده نکردن شیطان بر پایه ی غرور بی جای وی بود یا تفکر کردنش؟

آیا دلیل شیطان باامتناع از سجده ی بر آدم مخالفت با خود آدم بود یا اعلام مخالفت غیر مستقیم با الله؟

آیا شیطان متفکرترین مخلوق الله است یا مطمردترین مخلوق وی؟ یا انسان متفکرترین مخلوق؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 21:51  توسط بهادر میرحسینی  | 

میز کار

میز کار

پشت میز کارش نشسته بود و همین جور داشت فکر می کرد. بارها و بارها این کارو کرده بود و هر بار این قدر فکر می کرد که شاید دقیقه ها و ساعت ها طول می کشید. پاکت سیگارشو از جیبش در می یاوورد و یک نخ سیگار برمی داشت. می ذاشت گوشه ی سمت راست لبش. دست می کرد جیب بغل کتشو فندک و می یاوورد بیرون با دست راستش شصتی فندکو می کشید پایین، با دست چپ حایل شعله ی فندک می شد و اونو می گرفت جلوی سیگار و بعد یک کام عمیق از سیگار می گرفت، فندکشو می نداخت توی جیب کتش، بعد با دست راست سیگارو از گوشه ی لبش برمی داشت. دود سیگارو از دهنش می داد بیرون. همین جوری روزها و روزها می گذشت وهر روز از ساعت 5/9 صبح تا 5/12 کارش همین بود. پونزده تا نخ سیگارو تو این فاصله می کشید.

درست سر ساعت 5/12 کارش شروع می شد وتا ساعت 5/4 بعد از ظهر یک سره مشغول نوشتن و جواب دادن به تلفن بود.

وقتی با خودش فکر می کرد می دید که چندین هفته، چندین ماه، چندین سال ِ که کارش همین ِ و هیچ تغییری هم تو زندگیش رخ نمی داد.

هیچی هیجانی، تغییری، اتفاق بدی، حتا توبیخ وتنبیهی در کار نبود.

15، 16 سالی می شد که زندگیش به همین منوال می گذشت. حس می کرد پشتش خمیده شده.

آخه از ساعت 5/9 صبح تا 5/4 بعد از ظهر یک سره سرش روی ِ میزکارش خم بود. چه وقتی که بی کار بود یا وقتی که داشت کارای روز مرش رو انجام می داد.

از دفتر کارشم که بیرون می رفت باز زیاد تغییری انجام نمی شد. باز همون کارای همیشگی و هر روزی ِ رفتن خونه، برداشتن روزنامه از پشتِ در، خوندن چند تا رویه و ستون همیشگی، خوردن شام و خوابیدن سر ساعت 5/10 شب، باز فردا همین منوال بود.

اما اون روز یه فکر تازه به سرش زده بود. همین جور که سیگار به دستِ راستش بین دو تا انگشت اشاره و سبابه بود و با انگشت شست دست راستش ابروی راستشو می خواروند حس کرد یه چیز تازه ای که تا حالا توی ِ مغزش دور نزده بود داره شکل می گیره. چند دقیقه ای بهش زیاد توجه نداشت، ولی کم کم این فکر این قدر بزرگ و پر رنگ شده بود که تمام مغزشو اشغال کرد و نمی تونست به چیز دیگه ای فکر کنه. انگاری یک دل مشغولی مزاحم و سمج که ول کنشم نبود.

بدِ چند ساعت فکر کردن تصمیمش نهایی شده بود. از دفتر کار که بیرون اومد، سمت خونه نرفت، به سمت خیابون پشت دفتر کارش راهشو کج کرد. چند تا کوچه و خیابونو رفت تا بالاخره رسید به یه کوچه ی تنگ وتاریک .

نشونی اینجارو از حرفای این و اون تو خیابون و اتوبوس که می رفت سمتِ خونه شنیده بود.

درست اومده بود، همون کوچه ی باریک و قدیمی، تیر برق شکسته ی چوبی، در زنگ زده ی سبز رنگی که همیشه انگار نیمه باز بود.

فشار کمی به در آوورد و در با یه صدای خشک گوش خراش باز شد. بعد چهار تا پله رو رفت پایین، بدون این که روشو برگردونه سه تا ضربه ی کوتاه و خفیف به شیشه ی خاک گرفته و چرک سمتِ چپش کوبید یه دستی از توتاریکی اومد بیرون و یه بسته ی مقوایی رو بهش داد درشو باز کرد و یه نگاهی توش انداخت...، همون چیزی بود که می خواست، بسته رو گذاشت زیر بغل راستشو و پولو داد به دستی که اونور شیشه بود. بدون هیچ حرف و کار اضافه ای از همون راهی که اومده بود برگشت.

صبح روز بعد دوباره سرِ ساعت 5/9 پشت میز کارش نشسته بود. باز تا ساعت 5/12 همین جور سیگار می کشید، ولی هیچ چیز تو فکرش نبود. جز یه چیز، ولی هرچی بیشترمی گذشت هیجان و استرس بیشتر می شد. انگار که منتظر بود. هی به ساعت روی ِ میز کارش نگاه می کرد. درست سر ساعت     5/1۲ که شد، پونزدهمین نخ سیگارو خاموش کرد. دود سیگارو با سرعت از گوشه ی دهنش داد بیرون. یکمی خودشو داد سمت ِ عقب، به پشتی صندلی تکیه کرد و با دوتا دستش لبه ی میزو حل داد. بد دست راستشو برد سمت کشویی که وسط میز کار قرار داشت.

کشورو کشید بیرون، یه نگاهی توی ِ کشو انداخت. بد دستشو آروم برد توی کشو. تپانچه رو آوورد بیرون، انگشت شست دستِ راستشو گذاشت روی ضامن و اونو کشید عقب بد انگشت اشاره ی دست راستشو گذاشت روی ِ ماشه و اونو آوورد تا نزدیکی شقیقه ی راستش.

هیجان تمام وجودشو فرا گرفته بود ولی دیگه هیچ استرسی نداشت. حس می کرد برای اولین بار تو زندگیش یه تغییر مثبت رخ داده، تنها یه لحظه کافی بود، ماشه رو کشید عقب و ضامن رها شد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 11:57  توسط بهادر میرحسینی  | 

زوزه ی گلوله

زوزه ی گلوله

گوشاشو خوب تیز کرد، هیچ صدایی شنیده نمی شد، حتا خش خش ِ برگای روی زمین.

خیلی آروم دستِ راستشو برد طرفه تفنگ و آروم از روی زمین برش داشت و آووردش بالا تا نزدیکی ِ سینش، بعد آروم تفنگو داد به دست ِ چپش و با دست راستش گلگلن تفنگ رو کشید، خیلی یواش ولش کرد تا برگرده سرجاش، جوری که یه صدای خیلی خفیف و آروم ازش بلند شد. ولی تو اون سکوت عین ِ یه صدای انفجار بود. انگار که کنار گوشش گلوله ی توپ منفجر شه.

یه لحظه یه صدای خش خش برگ به گوشش رسید. چشاشو باریک کرد و گوشاشم تیز کرد. دور و برشو خوب نیگا کرد، چیزی نبود. اصلن اگه می خواست بیشتر از دو، سه متری چیزی نمی دید. این قدر درختا به هم نزدیک بودن که غیر از شاخ وبرگ درخت منظره ی دیگه ای دیده نمی شد.

اما گوشاش یه صدای تازه کشف کرده بودن. سرش رو برگدوند به سمت چپ یه لحظه یه سایه ی محو رو اونورِ درخت تنومندی که ریشه هاش از زمین اومده بیرون دید.

لوله ی تفنگ رو برگردوند به سمت چپ، قنداقو گذاشت روی شونه ی راستش، صورتشو چسبوند به قنداق تفنگ و انگشت اشاره ی دست راستشم برد روی ماشه، چشم چپشو بست و چشم راستشو روی مگسک سرِ لوله ی تفنگ تنظیم کرد. حس کرد سایه ی محو داره بهش نزدیک می شه.

می دونست که یه بار بیشتر فرصت نداره و اگه این فرصت رو از دست بده اون همه زحمت و بیدار خوابی و گرسنگی همه از دستش می ره.

دنبال یه فرصت مناسب می گشت. نفسشو تو سینه حبس کرد. هیچ صدایی حتا صدای نفس کشیدن خودشم شنیده نمی شد. سایه ی محو بهش نزدیک می شد ولی انگار اونو نمی دید. یه لحظه سایه از پشت درخت تنومند اومد بیرون، امونش نداد ماشرو چکوند، گلوله با یه صدای ِ بنگ، از لوله ی تفنگ اومد بیرون، زوزه کشون هوا رو می شکافت و جلو می رفت. ولی هرچی بیش تر دقت می کرد انگار که صدا بهش نزدیک تر می شد. صدای برخورد گلوله به سایه رو شنید، یه دفه سوزش عجیبی تو پهلوی راستش حس کرد. سایه ی محو به لرزش افتاد، نمی تونست روی پاهاش که چمپاتمه زده بود بشینه، پاهاش می لرزید. رو پهلوی چپ افتاد زمین. پای راستش خیس شده بود. صورتشو به زحمت برگردوند سمتِ راست، ... یه سایه ی محو داش از پشت درخت دور می شد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387ساعت 20:43  توسط بهادر میرحسینی  | 

بخار روی آینه

بخارِ رویِ آینه

شیر آب داغ و باز کرد و خوب صبر کرد تا آب داغ ِ، داغ شد. یکی دوبار دستشو واسه آزمایش گرفت زیر شیر تا مطمین شه که آب گرم شده. تیغ و ورداشتو خوب نیگاش کرد. آهسته آوورد نزدیک ناخن انگشت شستش و آروم اونو کشید رو ناخونش، یکی دو تا ورقه ی نازک از روی ناخونش که کنده شد. فهمید که حسابی تیزِ تیزِ. آروم دسشتو آوورد بالا تا نزدیک گردنش، دست چپشم گرفت زیر شیر آب جوری که آب می ریخت روی مچ دستشو بدم سر می خورد می یومد کف دستش و از نوکِ انگشتاش شره می کرد پایین. صدای شرِ شر آب که توی چاهک می ریخت تنها صدایی بود که تو فضای دستشویی شنیده می شد.

یه لحظه به خودش تو آینه نگاه کرد، پشیمون شد، دست راستشو آوورد پایین و با همون دست به لبه ی دستشویی تکیه داد.

دوباره یه نگاهی به خودش تو آینه انداخت، یه نگاهیم به تیغی که توی دست راستش گرفته بود. آروم دست راستشو برد طرفه شیر آب و تیغ رو گرفت زیرِ آب. یه لحظه یه صدای تازه تو فضا پیچید یه آخِ کوتاه و خفیف.

سنگ دستشویی پر شده بود از خونابه ای که از مچ دستش سر می خورد و می یومد تا کف دست و بدم از نوک انگشتاش شره می کرد پایین، بازم همون صدای شر شر آب تنها صدایی بود که شنیده می شد.

دوباره به آینه نیگا کرد، بخار آب تمام آینه رو پوشونده بود. هر کار کرد چپش بالا نمی یومد. خیلی آروم با دست راست بخارِ میون آینه رو پاک کرد به خودش یه نگاهی انداخت.

یه چیزایی مپل فیلم داشت از جلوی چشماش رد می شد ولی خودشم تو پس زمینه ی این فیلم دیده می شد. انگار فیلم سینمایی رو از ته با دور تند نیگا کنی. یه صداهایی تو سرش می چرخید انگار تو عالم رویا و توهم گونه بود. زیاد به صداها توجه نداشت. همین جور که یواش، یواش بخار اینه رو دوباره می گرفت یه احساس کرختی خوشایندی بهش دست داده بود. تا حالا این حسو تجربه نکرده بود. هیچ وقت حتا اون وقتی که تو اوج نشعگی بود یا از فرط مستی روی پا بند نبود. حس می کرد زیر پاش داره خالی می شه. خیلی آروم داشت فرو می رفت. کم کم داشت سردش می شد. انگار که تو فصل پاییز تو یه باغ پر از درخت که گوشواره های زر به گوش درختاش آویزون کرده باشی با یه ته پیرن نازک قدم بزنی.

آروم، آروم بغل دیوار اومد پایین و کف زمین نیمچه ولو شد. هر کاری می کرد که بتونه بحار رویه آینه رو پاک کنه نتونست ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت 20:36  توسط بهادر میرحسینی  | 

داستانک 2

آتش درون

شب بود. روبه روی من نشسته بود، داشت حرف می زد و منم فقط گوش می کردم. نمی دونم شاید جذب حرفاش شده بودم. شایدم جذب تماشای خودش. پریشون به نظر می رسید شایدم چون من پریشون بودم  همه چیز و پریشون و درهم و برهم می دیدم. دستم رو گرفت و چند لحظه ای سکوت همه جا رو فرا گرفت. فقط بهم نگاه می کردیم. درست چشم تو چشم هم.

بد چند دقیقه دوباره دستمو رها کرد و شروع کرد به حرف زدن و من بازم محو تماشای اون شده بودم.

می گفت یه آتیشی تو درونش داره گه اگه به جونم بیفته منو می سوزونه. گرفتار آتیش درونش می شم.

روی زمین دراز کشیده بودیم و دوباره دستای هم رو گرفته بودیم و بازم چشم تو چشم هم نیگا می کردیم.

چندین وقته که ندیدمش. نمی دونم شاید باد خاکسترمو با خودش برده.

چند وقت پیش از این که ببینمش یه تله تیاتر اروسکی نگاه می کردم. در مورد پسرک جوونی که تو یکی از معابد بوداییان به دستور رهبر معبد رفت تا پاک شه. هر کار که می کرد پاک نمی شد. تا این که رسید به زنگ بزرگ بزرگ بد زیر زنگ نشسته بود که ناگهان طناب پاره شد و پسرک جوون زیر زنگ زندونی شد. دخترک داشت از اون ور حیاط نیگاش می کرد.

رفت و دستاش و حلقه کرد دور زنگ بزرگ، یهو تبدیل به اژدهایی شد که تنوره کشون دور زنگ می چرخید. صبح روز بعد که شاگردای معبد زنگ رو وصل کردن سر جاش باد شدیدی می وزید و خاکسترای پسر رو با خودش برد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 21:31  توسط بهادر میرحسینی  |