نگاهی به رمان سد سال تنهایی
نویسنده ی کلمبیایی رمان سد سال تنهایی با نام گابریل گارسیا مارگز پدید آورنده ی سبک رآلیسم جادویی است.
رمانی که به باور بسیاری از منتقدان ادبی جهان شاه کار وی به شمار می رود.
به گفته ی ناتالیا جینز بورگ:
« اگر حقیقت داشته باشد که می گویند رمان مرده است و یا در احتضار است پس همه گی برخیزیم و به این آخرین رمان سلام بگوییم.»
رمانی جذاب و زیبا، هم ره با هیجانات لازم و گه گاه قابل پیش بینی!
رمان داستانی است در مورد آغاز و پایان یک خانواده ی پرتلاش، خانواده ای که بنیان گذار شهری است به نام ماکوندو؛ که از زمان پیدایش آن به صورت ده کده ای کوچک، آرام، زیبا و منزوی که با رفت و آمد کولی ها با اختراعات، ابتکارات و اکتشافات جهان، مجذوب و گه گاه مرعوب می شود.
با بازشدن پای کشیش و کلیسا به این ده کده ی کوچک آرامش تضمین و تنظیم شده ی آن به هم می ریزد و پس از پیدایش فن آوری و سرازیر شدن سرمایه، آن چنان دست خوش تغییر و دگرگونی می شود که همه چیز بیرون از سیم های خاردار به دست فراموشی سپرده می شود و گرد مرگ آن را فرا می گیرد.
با مرگ آرکادیو آغاز نابودی و محو شدن خانواده ی بنوییدیا آغاز می شود و با مرگ واپسین آن ها و خوراک مورچه های سرخ شدن تنش به کل فراموش می شود. سرنوشتی که در واپسین لحظات زندگیِ آخرین یادگارهای خانواده به خوبی خود را نشان می دهد. « نخستین آن ها به درخت بسته می شود و واپسین آن ها خوراک مورچه ها خواهد شد.»
گابریل با نوشتن این رمان شاید آغاز و پایان زندگی آرام انسان ها و یا بهتر بگویم انسان گونه را نه تنها در ماکوندو، بلکه کلمبیا و حتا فراتر از آن آمریکای جنوبی نشان می دهد. ویرانی که با تب ثروت مند شدن و طمع جهان سرمایه داریِ آمریکای شمالی پدید می آید و ساکنین آن در اثر انزوا و دانش کم در برابر آن زانو می زنند. شخصیت پردازی و صحنه آرایی مارگز اگر بی نظیر نباشد، کم نظیر است.
اورسولای سخت کوش و خرافاتی که تا واپسین لحظات زندگی تلاش می کند تا هم بستگی و زندگی را در خانه ای در حال ویرانی حفظ کند و فرناندای اشراف زاده ی غریب و غم گینی که با باورهای مذهبی پوچ، دست و پاگیر و خفقان آور خویش آخرین پینودهای اتصال را از هم می دراند و هرگز طعم راستین عشق و لذت زندگی را در نمی یابد. هرچند که گه گاه برخی از شخصیت ها در میانه ی داستان ناپدید می شوند و در برخی جای ها دست پاچه و عجولانه سرنوشت خود را آن چنان رقم می زنند که خیال می کنی تنها برای خال نبودن عریضه خود را در یک میان پرده نشان می دهند و می روند.
اما جریان روایی داستان به گونه ای است که از خواندن رمان به راستی لذت می بری و با ولع به دنبال واژه ها، سیال گونه و شناور هم راه می شوی و پایانی زیبا که تمامی نشانه های خوب و بد خانواده ی بنوییدیا در واپسین فرد آن ها نمایان می شود.
چشم های گیرا، نگاه تنها و غم زده، اندام درشت، دم خوک و . . . اما به دلیل ممنوعه بودن عشقی که از آن زاییده شده محکوم به نابودی است.
پس با خواندن این رمان می توان ساعاتی را غرق در لذت شد، ولو لذتی ممنوعه.
